تكه نوشتها
به خواب هایم دست یافته اند هر روز آنها را در خیابان می بینم درختانم را گنجشک هایم را و آدم هایی که شبیه یکدیگر راه می روند حرف می زنند کار می کنند با چشمانی که هرگز شبیه تو نمیبینند شبیه تو نمی خندند من اما نگرانم روزی بیاید که باید به شبیه سازانی تبریک بگویم که سلول های بنیادی چشمانت را یافته اند سید اکبر میرجعفری
پیشرفت علم روی نوشته ها بی اثر نیست پیر زن از حمام بیرون آمده بود و داشت جلوی آئینه ی قدی مو هایش را شانه می زد. از توی آیینه دانیال را نگاه کرد. پشت میز تحریر کوچکش نشسته بود و گونه اش را گذاشته بود روی میز. دستهاش را زیر میز آویزان کرده بود و زل زده بود به چیز کوچکی که روی میز تکان می خورد. پیر زن گفت:" امروز باید برم حقوق اون خدابیامرز رو از بانک بگیرم." دو انگشتش را روی بافه ای از موها کشید. چند قطره آبّ از انتهای موها چکید روی زمین. "باز سرو صدا راه نندازی، زود بر میگردم." دانیال حرفی نزد اما نفسش را با فشار از پره های بینی بیرون داد. مورچه روی میز چنگ زد به سطح میز و لحظه ای ایستاد. "آنتونی فلو رو که می شناسی؟ میگه توی این دنیای عوضی و هیشکی به هیشکی، دیگه چی باید اتفاق بیفته که مومنان اقرار کنند خداوندی در کار نیست یا اگه هست، خیلی مهربون نیست؟" صداش گرفته بود و با لرزش خفیفی همراه بود. دستهاش را زیر میز مثل آونگی تکان داد. "میگه وجود جهانی که آدم های حقیقتا آزادش همیشه بر طریق صواب باشند، منطقا امکان پذیره و خداوند اگر..." دستهاش را از حرکت ایستاند. "و خداوند اگر واقعا قادر مطلق بود، میتونست هر وضعیت امور منطقا ممکنی رو محقق کنه." پیرزن گره روسری اش را محکم کرد و چادرش را سر کرد. دانیال دست راستش را بالا آورد و گذاشت روی میز. انگشت اشاره اش را گذاشت جلو مورچه و با تلنگری مورچه را انداخت جلو چشمهاش.مورچه باز دور شد. با صدایی که از او انتظار نمی رفت فریاد کشید:" پس چرا این کارو نکرد؟چرا این وضعیت مطلوبِ منطقا ممکن رو محقق نکرد؟" پیرزن گفت:" قوری چای آماده است. وقتی خوردی بزار روی سماور گرم بمونه." دانیال صداش رو پایین آورد، انقدر پایین که خودش هم به زحمت صدای خودش را می شنید." توی این وضعیت مطلوب منطقا ممکن، گیس های تو هیچ وقت سفید نمی شد. آبجی طوبا هیچ وقت بچه ش رو سقط نمی کرد. هیچ وقت بابا نمی مرد. کله من هیچ وقت اینجوری کج وکوله نمی شد." لحظه ای سکوت کرد. پیرزن از وقتی که از حمام بیرون آمده بود، برای اولین بار برگشت و زل زد به پسرش که حالا باز دست ها را آویزان کرده بود و مثل آونگی- اما این بار با نوسانی تند تر- تکان می داد. جلو تر آمد و ایستاد بالای سر دانیال. سر پسرش را توی دستهاش گرفت و به سینه اش چسباند. به جای نامعلومی خیره شد. آنقدر خیره ماند تا چشم هاش پر از اشک شدند.اشک ها چروک های صورت پرزن را، انگار سیلابی دره ها را، پشت سر گذاشتند.انگشتان چروکیده اش سر خوردند توی موهای از بیخ تراشیده دانیال. روی زخم کهنه. روی لب ها. روی چشم های خیس. "چرا مشتی مفلوک عوضی رو پرت کرد توی این خراب شده که حتی بلد نیستند اون رو، عظمت اون رو، هجی کنند." از فشار موج هوایی که از دهانش بیرون می زد، مورچه باز چنگ زد به سطح میز و تنها وقتی دانیال ساکت شد یه سمت انتهای میز راه افتاد. پیامبری که با همین دستها آفریدم حالا برای خودش شیطان بزرگی شده هیچ یک به بهشت راهش نمی دهیم نه من نه ماه و نه پنجره ای که برایش دست تکان داده بود. فاتحه/رضا چایچی آخرین پرنده را تشییع می کنند تابوت کوچکی بر دوش نهاده اند دعا می خوانند پیراهن سیاهم را می پوشم پنجره را باز می کنم انگشت به سمت آسمان می برم و فاتحه می خوانم هنگامی که چشم بر جهان میگشاییم خواندن نمیدانیم. در طلوع زندگی، در پگاه دیدگان، زندگی را با دهان میبلعیم. با دستهایمان. ولی هنوز چشمانمان به جوهر آغشته نیستند. اصولاً در زندگی، در اوّلین چشمهسارها، در جویهای روان کودکی، نمیخوانیم، خواندن را نمیشناسیم، شروع یک جمله و بستن کتاب را نمیشناسیم. نه، در آغاز، سادهتر از این است، شاید دیوانهوارتر. در قارهای هستیم بدون مرزهای واقعی - و این قاره شما هستید، خودمان هستیم. در ابتدا، زمینهای وسیع بازی وجود دارند، سبزهزارهای ابداع، نهرهایی برای اوّلین قدمها و در اطراف آن اقیانوسی از مادر. موجهای کوبندهی آوای مادرانه. تمامی اینها شمایید، بدون جدایی، بدون گسستگی. فضای لایتناهیای که به راحتی قابل اندازهگیریست. کتابی در آن نیست. برای برگزاری مراسم سوگواری خواندن هم نیست. بهعلاوه، بچهها تحمل دیدن مادرشان را در حال مطالعه ندارند. کتابش را از میان دستهایش میکشند تا حضور کامل خود را اعلام کنند و نه حضوری نامطمئن که رؤیا و خواب آن را ضایع کرده باشد. مطالعه خیلی دیرتر این، در دوران کودکی وارد زندگی میشود. در آغاز باید آموخت، که این کار رنجآور است. مثل نخستین روزهای تبعید است. تنهایی خود را کلمه به کلمه میآموزیم. در حالی که انگشتهایمان را بر روی قلبمان نهادهایم، انگار زیر هر حرف با صدا را با خون قرمز خط میکشیم. پدر و مادرتان از این که میبینند شما میخوانید، یاد میگیرید، رنج میبرید، خوشحالاند. آنها همیشه، به طور پنهانی، بیآن که به کسی بگویند، وحشت از این دارند که مبادا فرزندشان با دیگران متفاوت باشد. مبادا نتواند حروف الفبا را ببلعد. نتواند کلمات را در جملههای استوار و خوب جویده شده، بنشاند. خواندن، چیزی رازگونه است. چهگونه در این امر موفق میشویم؟ کسی نمیداند. روشهای مختلف، همانی که هستند، هستند. بیاهمیت. یک روز کلمه را روی صفحهی کتاب میشناسیم. آن را با صدای بلند میخوانیم. انگار به خداوند دست یافتهایم. انگار قسمتی از بهشت را به ما بخشیدهاند. با کلمهی بعدی ادامه میدهیم و دنیا به چشممان در کلمات خلاصه میشود. زمینهای گمشده در سفیدی کاغذ. در مدرسهایم. به شغل «کودک بودن» مشغولایم. واقعیت این است که وقتی برای نخستین بار به خواندن دست مییابیم، شدیداً احساس خوشبختی میکنیم. در ضمن کلمات را هم توانستهایم هجی کنیم. انگار گشتوگذاری در تاریکیها کردهایم. از خوشبختی هم فراتر میرود. شاید باید از شعف و شادی صحبت کنیم، و در عین حال از وحشت. شادی همیشه همراه با وحشت است. پس از این پایان دنیا، چیز دیگری آغاز میشود. برای بسیاری افراد، احساس کسالت. طی ده هاسال، برای نگاه کردن به زندگی، فقط روزنه کوچکی در اختیار داشتم، مثلثی شکل و گشوده به سوی آسمانی پاک. نگاهم به این تنگی عادت کرد. یاد گرفتم که در پرواز سریع یک پرستو یا در سرگردانی بی پایان یک ابر، دستمایه های لازم برای خوشحالیم را پیدا کنم.
| Design By : Night Skin |


